
امروز فهمیدم که دیگه "دوست دختر"ت نیستم.
دلم میخواست فحش بدهم به زندگی! تو حق نداشتی بیایی وسط زندگی من! وقتی داشتم عاشق کس دیگری میشدم! تو حق نداشتی طوری لبخند بزنی که نتوانم مقاومت کنم. حق نداشتی طوری ببوسی که زانوهایم سست شود و بخواهم بمانم. تو حق نداشتی! حق نداشتی دلم را برداری و به جایش جام زهر بگذاری.
میدانی گواه این درد چیست؟
همین نگاهم که به تلفن خشک میشود هر شب... همان اس ام اسهایی که خبری ازشان نیست. همان نخستین حرفی که میزنی بعد از دفاعت که چرا "هیو" نیامد!
دلم را قبل از رفتن بگذار سر تاقچه! در را هم ببند! قفلش کن! من هم بروم پی معمار و مهندس که ببینم دیوار را چقدر میتوانند بلند کنند که کسی سرک نکشد توی قلعه و ویرانه ها را ببیند