تبليغاتX
دوستت دارم با صدای بلند
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
ادامه بدهیم؟
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
من بریدم!

تو رشته را بریدی و به من گفتی برو!!! بعد رفتم و تو همه تقصیرها را انداختی گردن من!

من فرشته نیستم!

برو آهنگ I'm No Angel رو گوش بده از توی فولدر آهنگهای dido این منم برای تو!

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
برایت کم گذاشته ام؟

شب تا صبح کنارت نبوده ام وقتی همه خوابیده بودند و تو خوابت نمیبرد؟ خودم تازه از بستر بیماری برخواسته بودم و تاکید موکد پزشکم بود که ده ساعت در شبانه روز بخوابم! برایت معنا دارد این حرف که تا دو صبح با تو حرف میزدم و شش بیدار میشدم و شرکت میرفتم و تو ساعت 12 زنگ میزدی و تمام بعدازظهر با تو حرف میزدم.

آیا همراهت نبودم؟ گوش شنوا نبودم؟ قدم به قدم با تو گام برنداشتم تا بهتر شوی؟

کنارت درس نخواندم؟ برای اینکه مجبورت کنم درس بخوانی آیا با تو درس نخواندم! من هرگز با کسی درس نخواندم!

آیا برایت پروژه انجام ندادم؟ مقاله هایت را ادیت نکردم؟ ویرایش پایان نامه ات را انجام ندادم؟

از دوستانم نبریدم که با تو باشم چون نمیخواستی با آنها رفت و آمد کنی؟

ارتباطم را با عالم و آدم قطع نکردم که تو را داشته باشم؟

بی انصافی...

میپذیرم که صادق نبودم! اما ...

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
من از التماس کردن خسته ام!

دوستت دارم!

این را بارها فریاد زده ام!

برایت کافی نیست؟

میگذارم زمان بگذرد!

اما.. هرگز کسی را نخواهی نداشت که بهتر از من دوستت داشته باشد!

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
من همه تلاشم را کردم که توجه تو را جلب کنم!

در حد التماس!

برنامه ریختم! التماست کردم که دوستم بداری!

تو مرا کنار زدی!

گذاشتی همانجا بمانم!

من داشتم التماس میکردم که نگهم داری! و تو نفهمیدی! رهایم کردی!

بعد میپرسی که اشتباهت کجاست؟ ناسلامتی درس تغییر خوانده ای! سری را که درد نمیکند دستمال نمیبندند؟!!! معلوم است که باید پرسید چرا سر درد نمیکند!

پناه بر خدا! اصان!

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
ببین!

یرای من قضیه خیلی ساده است:

تو میخوای رابطه رو داشته باشی! من رو داشته باشی که هر وقت خواستی سرم غر بزنی، اگر کاری داشتی برات انجامش بدم، مهمتر که دوستم داشته باشی و دوستت داشته باشم اما هیچ مسئولیتی نداشته باشی و هیچ قولی هم به کسی نداده باشی.

من میخوام که برای اینده برنامه داشته باشم. میخوام حس کنم که دوست داشتنت برام یک آینده طولانیه... میخوام حس کنم که این که دوستت دارم بیخودی و روی هوا نیست!

من میخوام آینده داشته باشم!

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
دلم میخواد بدونم با مرگ من چه میکنی؟

هر بار که این طور روی اعصابم راه میروی از خدا میخواهم فردا را نبینم! فردا بیدار نشوم!

پدر و خواهرم که زیاد فرقی برایشان نمیکند. مادر و مادر بزرگم خیلی غصه خواهند خورد. دوستان هم که فراموش میکنند بعد از 40 روز!

میمانی تو! تو چه میکنی؟ اگر بعد از یکی از این مونولوگهایت که مرا کوبیده ای به سقف و رفته ای من بمیرم؟

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
دتس وای آی لاو یو!

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
تو خوب بلدی آرومم کنی... من تو رو تکرار میکنم!

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
بیا کمی جدی باشیم. برویم بشینیم توی یک کافه و از همین حرفهای صد من یک غاز فبسفی بزنیم! انگار دو تا غریبه ایم. بعدش برویم یک فیلم ببینیم باهم. از این فیلمهای سنگین که من وسطش میخوابم و آخرش تو برایم توضیح میدهی که چی نماد چی بود و ...

بیا بعدش برویم یک گالری خوب نقاشی ببینیم و بعد توی خیابان قدم بزنیم و موقع حرف زدن دستهایمان را تکان بدهیم...

بعدترش بیا برویم خانه و فقط در آغوش هم بخوابیم!